بهار ...

تا لحظه ی پرواز
 
روبه روی افتاب 
 
 شاپرک قدم می زند انتظار را
 
پشت پنجره ی پیله ای خسته 
 
وزمین
 
رختدان تازه 
 
بیرون می کشد 
 
از لحظه ی افول برفاب های رنگارنگ 
 
اقاقی شوق هم خانگی پرستوها را 
 
قندیل می اویزد در عطاری خویش 
 
در سرا پرده ی بوی علف 
 
و جشن شکوفه های بادام 
 
عیدی می دهم 
 
پنجره ام را 
 
به چشمان مرد نارنجی هر روزه ی کوچه 
 
که قمری ها بومی 
 
از هجوم عادت 
 
تخم می گذارند 
 
روی خم بیرنگ شانه های او 
 
و جانم را به پرنده ای 
 
که پرهایش
 
با یک جفت پاهای برهنه 
 
جا مانده 
 
کنار پیاده رو 
 
 کسی که معنای بهار را 
 
هجی می کند در کوچه ها 
 
چیزی نمی داند از نشانی ما .
 http://i32.tinypic.com/34j2ame.gif
 
 
 
 
 
 
/ 68 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مسیح

سلام نیکو کجایی ؟ کم پیدایی؟

سعید

سلام سلام به دوست خوبم من به روز هستم خوشحال ميشم سر يزني[گل]

مریم

سلام نیکوی عزیز[لبخند] خوبی خانم؟ تعطیلات انگاری خیلی خوش گذشته....... خوشی شما شادی ماست ....... به روزم دوست داشتی سر بزن[قلب][گل][گل][گل]

احسان

سلام سال نو مبارک ببخشید که دیر شد...سرم خیلی شلوغه آخه امیدوارم که سال پر از موفقیت و شادی و سلامتی در انتظارت باشه[قلب][گل]

نسرین تهرانی

سلام بانوی خوبم اگرچه کمی دیر اما دلم خوش است که همیشه بهاری تو در میان واژه های باشکوهت ... مانا باشی و سال نو بر تو گرامی خوش باد

مسعود

سلام مهربون . من آپم . خوشحال میشم افتخار بدید و تشریف بیارید. [گل]

hadi

سلاااااممم.... خوبین؟خوشین؟کجایین؟ من اومدم...مجددا سال نو رو بهتون تبریک میگم..... امیدوارم سال خوبی داشته باشین... [لبخند][گل]

hadi

راستی نیکو خانم من آپ کردم..تشریف بیارین....خوشحال میشم....[لبخند][گل]