بانوی باران

باران طرح پایانی اسمان های ابری است



داستانی در مورد اولین دیدار (امت فاکس )نویسنده و فیلسوف معاصر از رستوران سلف سر ویس هنگامی که برای نخستین بار به امر یکا رفت وجود دارد.وی که تا ان زمان هر گز به چنین رستورانی نر فته بود در گو شه ای به انتظار نشست .با این نیت که از او پذیرایی شود .اما هر چه لحظات بیشتری سپری می شد نا شکیبا یی او از اینکه می دید پیشخدمتها کو چکترین تو جه ای به او ندارند شدت گر فت .از همه بد تر اینکه مشا هده می کرد کسا نی که پس از او وارد شده بو دند در مقا بل بشقا بهای پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند .

وی با ناراحتی بلند شد و به مردی که بر سر میز مجاور نشسته بود نزدیک شد و گفت من حدود بیست دقیقه ای است که در اینجا نشسته ام بدون انکه کسی کو چکترین تو جه ای به من نشان دهد .حا لا می بینم شما که پنج دقیقه پیش وارد شدید با بشقا بی پر از غذا در مقا بلتان اینجا نشسته اید .مو ضو ع چیست ؟ مردم این کشور چگو نه پذیرایی می شوند ؟

مرد با تعجب گفت (ولی اینجا سلف سرویس است )سپس به قسمت انتهای رستوران جایی که غذا ها به مقدار فرا وان چیده شده بود اشاره کرد و ادامه داد به انجا بروید یک سینی بر دارید هر چه می خواهید دقیقا انتخاب کنید پول ان را بپر دازید بعد اینجا بنشینید و ان را میل کنید .

امت فا کس که قدری احسا س حما قت می کرد دستورات مرد را پی گر فت .اما وقتی غذا را روی میز گذاشت نا گهان به ذهنش رسید که زندگی هم در حکم سلف سر ویس است .همه نوع رخداد ها .فر صتها .مو قعیتها .شادیها .سرور هاو غمها در برابر ما قرار دارد .در حالی که اغلب ما بی حر کت به صندلی خود چسبیده ایم وان چنان محو این هستیم که دیگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتی شده ایم از اینکه چرا او سهم بیشتری دارد که هر گز به ذهنمان نمی رسد خیلی ساده از جای خود بر خیزیم و ببینیم چه چیزهای فراهم است سپس انچه می خواهیم بر گزینیم ..

وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد به دلیل ان است که شما هم چیز زیادی از او نخواسته اید .




نویسنده : نیکو ; ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۳