بانوی باران

باران طرح پایانی اسمان های ابری است



تکیه بر بغضی بی اعتبار

رو درروی زمستانی بی بهار

کسی نیامد نسخه ای بنویسد

برای کسالت روزهایم

یاد تو به گل می نشاند

قندیل های یخ بسته ی جانم را

و آسمانم

یک پارچه طلوع می کند

***

چرا قلبم پیر نمی شود !

من خسته ام

از عبور خیابان های خالی

از تماشای دست های مبهوت

و از عقربه های ساعتی که

به بطالت لحظه های من می رقصند

بازگشت پرنده پیدا نیست

زمین در گل فرو رفته

و کلید تمام فاصله ها گم

***

چقدر راه مانده

بین من و روزهای خانه تکانی

بین من و گل های شسته ی قالی

بین من و سبزه های بشقاب عید

بین من و روشنایی چراغ صبح

من تنها نیستم

من تنها نیستم

در هجوم تمام هجاها

جای پای تو سبز است

          همواره

 

پ.ن :دهه ی هشتاد برای من  سراسر غم بود خاطرات تلخی که برایم به جا گذاشت ...امیدوارم دهه ی نود برای سرزمینم،دوستان نازنینم وهمه کسانی که دوستشان دارم همراه با آرامش و شادی باشد. نوروزتان همراه باشکفتن بهارآرزوهایتان مبارک باد .




نویسنده : نیکو ; ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢۱