بانوی باران

باران طرح پایانی اسمان های ابری است



به تو

نمی دانم غروب کدام پاییز بود که دیدمت .سیاه پوشیده بودی .مثل همه مردم می رفتی و در ازدحام آدمها گم می شدی .برگی از پاییز آمد و در میان باد گم شد .می خواستم صدایت کنم،فریاد بزنم؛اما نمی دانستم در آن ازدحام سیاه تو کدام هستی، صدایت که می زدم،همه باز می گشتند،با چشمانی دور و خسته .

و چه سخت، چه سخت بود برای من،سنگینی غمهای هزار چشم دور که ناگزیر در من می ریختند . اما باید صدایت می زدم .حالا می فهم که آدمها در جمع تنهاترند،زیرا غریبانه تر از هر وقت به یکدیگر می نگرند .باد،شاید تنها باد بداند که آدمها،درزمزمه های پنهانشان چه رازی را می گشایند .

صدایت زدم،تو را به نام خواندم ...صدایم در باد تا تو آمد،اما هنوز نرسیده بود که باران گرفت و آهسته بر سنگفرش خیابان دانه پاشید.آنگاه صدایم خیس شد و دیگر باد نتوانست کاری بکند.در برابرم زمینی بود خیس،زمینی که در آن خیره مانده بودم،بی انکه بدانم لباسهایم و کاغذهایم خیس شده اند.وقتی دوباره نگاه کردم که صدایت بزنم؛ هزار چتر سیاه دیدم که در باران گم و پیدا بودند.تو رفته بودی،به کجا، نمی دانم .

 

 

...! ما سیاه می پوشیم که به عزایی بنشینیم. برای همین بود که در آن غروب پاییز، می خواستم صدایت بزنم.برای این که نمی دانستم چرا لباس سیاه تو،سیاه تر بود، نمی دانم. اما می دانم که ادمها در جمع به دنیا می آیند و پراکنده می میرند .و نمی دانم آن روز تو چه کسی را از دست داده بودی.شاید مثل من که همه را از دست رفته می دانم.یا که نه،همه آنها به دست آمده اند و من گم شده ام؟....

اما راه رفته را چه کسی می رود وقتی هیچ راهی نیست جز راه رفته ؟نه،بی مرگی به سراغ ما نمی آید و راه رفته همیشه هموار است.باید از راهی دیگر رفت.به کجا،نمی دانم فقط باید رفت.همه چیز،آن سوی رفتن است .برای به دست آوردن آن چه که می خواهم،همه چیز را از دست می دهم و برای از دست دادن آن چه که باید از دست بدهم؛ تنها کافی است آن را نخواهم،همین همه چیز آن سوی نخواستن و خواستن است.این مرزپنهان، آری این مرز پنهان آدمی را نجات می دهد.آدمی را که با صد دریغ زندگی می کند و با هزار حسرت می میرد ....

اگر در آن غروب صدایم به تو می رسید،می گفتم: گریه سر آغاز دگرگونی است.لباسهای سیاه را فراموش کن.لباس یک بهانه است.به مرگ آمده فکر نکن.در مرگ عزیزان تنها حسرت می ماند .گریه های بزرگ از غمهای بزرگ می آیند.در پی هر مرگ،همه چیز باید تغییر کند و گریه،سر آغاز این تغییر است ...

شب،چنان آرام است و شهر چنان خاموش که گویی امشب،آرام ترین شب جهان است.

امشب،در جایی پنهان کودکانی روشن به دنیا می آیند .

امشب،همه ی پرندگان آرام ترین خواب را خواهند داشت .

امشب،همه ی کودکان دنیا،خوابهای خوب می بینند،می دانم ....

کاغذم را که تمام کنی،دلت اگر لرزید،آن گاه گریه خواهی کرد،شاید بدون اشک.خودت را به گریه برسان،به گریه هایی که از روشن ترین لحظه های جهان می آیند . خودت را به گریه برسان که شادی های بزرگ،آن سوی گریه هاست ....

و من در این لحظه تا مرگ زندگی خواهم کرد ....

 

"من از دنیای بی کودک می ترسم

                                   محمد قاسم زاده "




نویسنده : نیکو ; ساعت ٦:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱۸