بانوی باران

باران طرح پایانی اسمان های ابری است



خدای من زیبایی های طبیعت تو انقدر دل فریب است که جان وروح مرا مجذوب خویش ساخته مصنوع اراده ی خلاق تو انقدر دل انگیز است که جز ستایش وپرستش راهی برای تسکین دل پر شور من وجود ندارد.ساعتها با ماه تابان تو می نشینم وراز نیاز می کنم در مقابل او اشک می ریزم وقتی که به پشت ابر می رود با بی صبری انتظارش را می کشم گاهی از زیبایی اش چنان شیفته می شوم که فریاد می کشم ودیوانه وار به هر طرف می دوم وانگاه که خسته وکوفته می شوم به گوشه ای نشسته با سکوت خویش همراه با قطرات اشک عمیق ترین درود قلبی خود را نثار ش می کنم .

اوه طلوع وغروب افتاب تو انقدر زیباست که درباره اش نمی توانم چیزی بگویم جز انکه در مقابل ان بایستم سرا پا محو شوم وتو را تقدیس کنم اوه خدایا زیبایی های تو انقدر فراوان است که نمی توانم شماره کنم ولی همین زیبایی هاست که مرا بی تاب کرده .می خواهم هر چه زودتر جان وهستی خویش را که خود نیز هدیه ی اوست سرا پا تسلیم وجودش کنم می خواهم که جان خود را در قربانگاه عشق او قربانی نمایم می خواهم به دور شمع وجودش بگردم تا سرا پا بسوزم می خواهم در او محو شوم واز خود اثری نیابم.

هنگامی که به زیبایی غروب خیره می شوم بی اختیار می سوزم وعصاره ی وجودم به صورت قطرات اشک بر رخسارم می غلتد هنگامی که به امواج دریا می نگرم سرا پای وجودم  همراه موج تا بی نهایت پیش می رود و به ابدیت می رسد .

هنگامی که به اسمان پر ستاره خیره می شوم جسمم همراه روحم از زمین خاکی رخت بر می بندد وبر فراز کهکشان ها به پر واز در می اید از میان سکوت اسمان ها موسیقی وجود را می شنوم که انچنان هستیم را پر می کند که گویی چیزی جز موج موسیقی وجود نیستم که نسیم صفت از میان قله ها ی اسرار امیز جهان می گذرد که جز خدا چیزی نمی بیند وجز فنا چیزی نمی خواهد .

خدا یا هر چه را دوست داشتم از من گرفتی به هر چه دل بستم دلم را شکستی .به هر چیزی عشق ورزیدم ان را زایل کردی هر کجا قلبم ارامش یافت تو مضطرب و مشوشش نمیودی .هر وقت که دلم به جایی استقرار یافت تو اواره ام کردی هر زمان به چیزی امیدوار شدم تو امیدم را کور نمیودی....تا به چیزی دل نبندم وکسی را به جای تو نپرستم ودر جایی استقرار نیابم و به جای تو محبوبی ومعشوقی نگیرم وجز تو به کسی دیگری وجایی دیگری ونقطه ای دیگر ارامش نیابم فقط تو را می خواهم تو را بخوانم تو را بجویم وتو را پرستش کنم .

از نیایش های شهید دکتر مصطفی چمران


 




نویسنده : نیکو ; ساعت ۳:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱۱