بانوی باران

باران طرح پایانی اسمان های ابری است



دستهایمان خالی ماند

نگاهمان مبهوت

وزمهریر

داغی

ابدی

در چشمانمان یخ بست

دیرک قامتمان شکست

قشنگی رویاهایمان را باد برد

خورشید به گل نشست

در قاب اسمان

و ما به اندازه ای سوختیم

که سقوط کردیم در خاکستر خویش

و به هر سو که غلتیدیم

باران بود و صورتهای ابری

و نظامی خاکستری

که ما را می بلعید

و ما به اندازه ای پیر شدیم

که خاکمان را باد برد ه بود

رو به رو ...

فصلی وهم انگیز

ایستاده در استانه

صامت

در هوای پیشواز و بدرقه ی ما

پ. ن:هر چند مدتی از دنیای مجازی دور بودم ....اماهمیشه به یاددوستان مهربانم بودم از همه عزیزانی که در این مدت به یاد بانوی باران بودند سپاسگزارم .

لحظه شمار دیدارتان نیکو




نویسنده : نیکو ; ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۸