بانوی باران

باران طرح پایانی اسمان های ابری است



من تنها متولد شدم

تنها زندگی می کنم

و تنها خواهم مرد ......

ولی نه .........

ولی نه اشتباه گفتم

من تنها به دنیا نیامدم

تنها زندگی نمی کنم

و تنها نخواهم مرد

چرا که تو با منی

تو ای خا لق تنهایی من

من با تو در کنا ر تو و یاد تو

خواهم بو د

خواهم زیست

خواهم مرد

این قطعه را تو دلم جاری سا ختی

تا بیشتر از همیشه تو را در دل احساس کنم

احسا س کنم که تو مرا به یاد داری

اگر چه من از تو غا فلم

اخ که تنهایی من با تو

سر شار از ترانه

سر شار از عشق

و سر شار از احسا س اهورایی است .




نویسنده : نیکو ; ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱٧


 

گلم زهرا گل بستان عشق است

رهش مشکات بی پایان عشق است

دلم پر اتش از فطم غمینش

اگر چه فا طمه بر هان عشق است

گل گهر نشان باغ احمد

صفیرش در فدک بر هان عشق است

دلی کز مهر زهرا گشت لبریز

ز اتش دورو در دامان عشق است

شوند دستاس گردانش ملا ئک

چو خسته است ان که سر گردان عشق است

دلش از اب هم اباد تر بود

اگر چه تا ابد ویران عشق است

حسینش تشنه لب وقت شهادت

و مهریه ی او باران عشق است

بشد ام ابیهای محمد

زبس که در دلش طغیان عشق است

یگانه زینبش ام المصا ئب

به دشت کر بلا سکان عشق است

شهادت سرخیش از سینه ی  اوست

بقای باده ی خندان عشق است

نوا فل خو شه چین دستهایش

و چشمانش نگارستان عشق است

بتول و مر ضیه صدیقه نا مش

و نام دیگرش سلطان عشق است .

 

میلاد حضرت زهرا (س) و رو ز مادر مبارک 




نویسنده : نیکو ; ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱۳


 

دو راهب در سفری زیارتی به رود خانه ای رسیدند و در انجا دختری را با لباس فا خر دیدند که نمی دانست چگونه باید از رودخانه عبور کند . یکی از راهبان بی انکه کلامی بر زبان اورد او را به پشت  گر فت و از عرض رود خانه گذشت و در سا حل انسوی رو دخانه بر زمین گذاشت.پس از ان راهبان به راهشان ادامه دادند ولی ساعتی بعد راهب دیگر لب به شکوه گشود :

دست زدن به ان زن درست نبود .تماس نزدیک  داشتن با ان زن بر خلاف احکام است .چگونه بر خلاف قوانین راهبان رفتار کردی ؟ راهبی که ان دختر را به پشت گر فته و از اب گذرانده بود با سکوت به راهش ادامه داد سر انجام گفت :من او را یک سا عت پیش در کنار رو دخانه به زمین گذاشتم تو هنوز او را بر روی کو لت داری و حمل می کنی ؟

هر گونه جدایی بدون گذشت و بخشش به منزله این است که افراد را از جلوی چشم خود برداریم و روی شانه هایمان بگذاریم .هر چند دیگر انها را نمی بینیم .اما سنگینی حضور شان هنوز بر ما فشار خواهد اورد .

گذشه را برای خودمان هم که شده باید فراموش کرد و همه را بخشید .تنها در این صورت است که می توانید با خیالی اسوده و سبکبار به راه خود ادامه دهید .

باید که بگذارید و بگذرید ایا دوست ندارید که خداوند نیز از شما در گذرد ؟ (نور -۲۲)

هر انسانی باید قبری به اندازه مناسب داشته باشد تا خطا ها و تقصیرات دوستش را در ان دفن کند .




نویسنده : نیکو ; ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱۱



می ایم
ازسمت ترانه ای بارانی
و دواتم سر می رود
از بهانه ی حا شیه ی چشمانم
برایت مضامینی دارم
تازه
از شباهت باران وستاره با گریه
از رابطه ی بر گریزان با احساس شا پرکان
از طعم گس گل انار بر منقار کبوتران چاهی
از مو رچه هایی که سادگی شانه هایشان
بوی دانه می دهد
و از بی حر متی باد
با تن ترد گل های ابریشم
بهانه ای می خواهم
مرا به غزلی دعوت کن
بعد از تو ..........
صحبت از هجرت من بود
و گلبرگ های تازه ای که
به انتهای دشت می رسیدند
بر دوش نهری غریب
بعد از تو
در تماشای منظره ی عریان افسوس
چه بی تکلیف گریه می کردم
و عبوری بی صدا از زنگ خا طره ها
باران
طرح پایانی
اسمان های ابری است .




نویسنده : نیکو ; ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۳