


دلم گرفته
کدامین روز بود
رفت
و حک کرد
خطوط تمام اینه ها را
بر پیشانیم
و جانم اویزه ی
انتظاری سرد
مرور روزهای با تو بودن
عادتی مهربان است
و اسان می کند
تحمل اوار فردا را
بر شانه هایم
و من محتاطانه
پر رنگ می کنم در چشمانم
رد خیس پای تو را
در کوچه های رویا

طرح می زند پائیز
در قاب خسته ی دلم
سنگین تیره
و سینه راز دار بغضی
بی شهامت شکستن و باران
خبری نیست
از غزلی حرفی وحتی تبسمی ساده
تا زمین بافه های عشق درو کند
باران می شود قلبم
لحظه لحظه
بر فراز شهر
چه بی صدا
گم کردیم نشانی یکدیگر را
و چه بی تکلف
پیدایمان می شود
در کنار گریستنی ساده
این روزها از هر چه بنویسم
فرقی ندارد
تو مثل عطری خیس
باران می شوی
لابه لای حرف هایم
هنوز نمی دانم منظور از فرد تحصیلکرده چگونه شخصی است
اما یقین دارم این امر به سالهایی که فرد رسما محصل بوده است
بستگی ندارد اگر ما مهارتهای بقا حسن ارزش وشان انسانی
شایستگی قدردانی از زندگی وتوانایی بخشیدن ودریافت عشق
ودانش وچگونه استفاده کردن از عمر خود را فرا نگیریم ومصمم
نشویم که هنگام ترک دنیا ان را جای بهتری از انچه بود بسازیم
مردی نیم تحصیلکرده خواهیم بود .
(لئوبوسکالیا)
روزی استادی جوان به سفری دریایی رفت او مرد ی با تحصیلات عالی بود وقطاری از القاب به دنبال نامش داشت .اما تجربه اش از زندگی اندک بود .در بین خدمه کشتی که او با ان سفر می کرد ملاح پیرو بی سوادی بود .هر شامگاه ملاح به اتاقک استاد جوان می امد تا به سخنان او در مورد موضوعاتی متفاوت گوش کند .او بسیار تحت تاثیر دانش ان مرد جوان قرار گرفته بود یک شب وقتی ملاح بعد از چند ساعت گفتگو خواست اتاقک استاد جوان را ترک کند استاد پرسید :
-ایا زمین شناسی خوانده ای ؟
-خیر استاد من هیچ وقت مدرسه ودانشگاه نرفته ام .
-پیرمرد تو یک چهارم عمرت را بر باد داده ای .
-ملاح پیر با چهره ای گرفته دور شد .اندیشید :اگر چنین ادم دانشنمدی چنین می گوید پس حتما صحت دارد .من یک چهارم عمرم را بر باد داده ام .
شب بعد ملاح دوباره داشت از اتاقک بیرون می رفت که استاد پرسید :
-پیرمرد ایا اقیانوس شناسی خوانده ای ؟
-اقیانوس شناسی چیست استاد ؟
-دانش مربوط به اقیانوسها -خیر استاد من هیچ وقت چیزی نخوانده ام.
-پیرمرد تو نیمی از عمرت را بر باد داده ای .
پیرمرد با چهره ای گرفته تر دور شد من نصف عمرم را بر باد داده ام این مرد اندیشمند اینطور می گوید .
شب بعد بار دیگر استاد جوان از ملاح پرسید :
-پیرمرد ایا هواشناسی خوانده ای ؟
هواشناسی چیست استاد ؟حتی اسمش را تا به حال نشنیده ام .
-تو دانش زمینی را که بر روی ان زندگی می کنی نخوانده ای .دانش دریایی را که زندگیت را از ان می گردانی نخوانده ای دانش هوایی که هر روز با ان سر کار داری را نخوانده ای پیرمرد تو سه چهارم عمرت را بر باد داده ای .
ملاح پیر خیلی ناراحت شد این مرد دانشمند می گوید که من سه چهارم عمرم را بر باد داده ام پس حتما سه چهارم عمرم را بر باد داده ام .
روز بعد نوبت ملاح پیر بود .دوان دوان به اتاقک استاد امد وفریاد زد :
-جناب استاد:ایا شما شنا شناسی خوانده اید ؟
-شنا شناسی ؟منظورت چیست ؟
-می توانید شنا کنید ؟
-نه من شنا بلد نیستم .
- جناب استاد شما همه عمرتان را بر باد داده اید !کشتی به یک صخره بر خورد کرده و در حال غرق شدن است .انهایی که شنا بلدند می توانند به ساحل نزدیک برسند اما انهایی که شنا بلد نیستند غرق می شوند .خیلی متاسفم جناب استاد شما حتما جانتان را از دست می دهید .
نتیجه :
در خانواده مدرسه ودانشگاه عمر ما صرف یادگیری وحفظ مطالب به اصطلاح علمی می شود که باور داریم خوشبختی و موفقیتمان را در اینده تضمین خواهند کرد .با این پندار وارد عرصه ی زندگی می شویم که هر انچه لازمه ی بر خورداری از زندگی دلخواه است بطور تمام وکمال اموخته ایم اما دیر زمانی نمی گذرد که با موقعیتهای ناشناخته روبرو می شویم .به مسائلی بر می خوریم که شیوه ی حل انها را نمی دانیم درمانده از درک تجزیه بسیار ی از پدیده ها خود را موجودی ضعیف وناتوان وزندگی را پیچیده وتسخیر ناپذیر می پنداریم .با عدم رضایت از زمانه وسرزمینی که در ان بدنیا امده ایم به عدالت خدا شک وزندگی را به خاطر خشونت وبی رحمی اش محکوم می کنیم .
اما حقیقت ان است که زندگی نه امیخته با سختی ونه اسانی است .زندگی فی نفسه نه سیاه ونه سپید است .زندگی نه با کسی سر جنگ دارد ونه به کسی بی مورد مهر می ورزد زندگی فقط زندگی است .
دوست دارم زندگی را به یک دریای بزرگ تشبیه کنم اینکه زندگی را به صورت سفری شگفت انگیز با شکوه وسر تاسرهیجان وشادی تجربه کنیم یا چیزی جز رنج ومحنت نبینیم وهمواره خود را در محاصره امواج سهمگینی بیابیم که ما را به سمت فنا ونیستی سوق می دهند به میزان دانسته ها ومهارتهایمان از شنا وحرکت در این دریای وسیع بستگی دارد انچه روزها ولحظه ها را سخت وطاقت فرسا می کند نه حقارت ما ونه طبیعت حیات بلکه عدم اگاهی ما از اصول وقواعد زندگی است .
برای پایان دادن به تمام دردها ومصیبتها چاره ای جز فراگیری قوانین زندگی نداریم .
(الوین تافلر ) در کتاب قابل تاملش(شوک اینده )اظهار می دارد که (بی سوادان اینده انهایی نیستند که نمی توانند بخوانند وبنویسند بلکه انهایی هستند که نمی توانند یاد بگیرند )اگر یاد نگیریم با زندگی به چه شکلی برخورد کنیم چگونه با مشکلات ومسائل پیچیده روبرو شویم به چه صورت رویاهای خود را به اهداف مشخص واهدافمان را به واقعیت تبدیل کنیم .اگر ندانیم چگونه با اطرافیانمان رابطه موءثر ومناسبی داشته باشیم در زندگی تجربه های ناب روحانی ومعنوی نداشته باشیم لذت عشق محبت وخدمت به همنوع را درک نکنیم اگر نتوانیم ثروتمند ومرفه باشیم ومحیط خانوادگی مناسبی ایجاد نمائیم ودر یک کلام نتوانیم زندگی شادمانه ای خلق کنیم واز ان لذت ببریم هنوز با سواد نیستیم .
ما به تجربه های اموزشی جدیدی بیشتر از انچه که در جزوات وکتابهای درسی اموخته ایم احتیاج داریم .
خدای من زیبایی های طبیعت تو انقدر دل فریب است که جان وروح مرا مجذوب خویش ساخته مصنوع اراده ی خلاق تو انقدر دل انگیز است که جز ستایش وپرستش راهی برای تسکین دل پر شور من وجود ندارد.ساعتها با ماه تابان تو می نشینم وراز نیاز می کنم در مقابل او اشک می ریزم وقتی که به پشت ابر می رود با بی صبری انتظارش را می کشم گاهی از زیبایی اش چنان شیفته می شوم که فریاد می کشم ودیوانه وار به هر طرف می دوم وانگاه که خسته وکوفته می شوم به گوشه ای نشسته با سکوت خویش همراه با قطرات اشک عمیق ترین درود قلبی خود را نثار ش می کنم .
اوه طلوع وغروب افتاب تو انقدر زیباست که درباره اش نمی توانم چیزی بگویم جز انکه در مقابل ان بایستم سرا پا محو شوم وتو را تقدیس کنم اوه خدایا زیبایی های تو انقدر فراوان است که نمی توانم شماره کنم ولی همین زیبایی هاست که مرا بی تاب کرده .می خواهم هر چه زودتر جان وهستی خویش را که خود نیز هدیه ی اوست سرا پا تسلیم وجودش کنم می خواهم که جان خود را در قربانگاه عشق او قربانی نمایم می خواهم به دور شمع وجودش بگردم تا سرا پا بسوزم می خواهم در او محو شوم واز خود اثری نیابم.
هنگامی که به زیبایی غروب خیره می شوم بی اختیار می سوزم وعصاره ی وجودم به صورت قطرات اشک بر رخسارم می غلتد هنگامی که به امواج دریا می نگرم سرا پای وجودم همراه موج تا بی نهایت پیش می رود و به ابدیت می رسد .
هنگامی که به اسمان پر ستاره خیره می شوم جسمم همراه روحم از زمین خاکی رخت بر می بندد وبر فراز کهکشان ها به پر واز در می اید از میان سکوت اسمان ها موسیقی وجود را می شنوم که انچنان هستیم را پر می کند که گویی چیزی جز موج موسیقی وجود نیستم که نسیم صفت از میان قله ها ی اسرار امیز جهان می گذرد که جز خدا چیزی نمی بیند وجز فنا چیزی نمی خواهد .
خدا یا هر چه را دوست داشتم از من گرفتی به هر چه دل بستم دلم را شکستی .به هر چیزی عشق ورزیدم ان را زایل کردی هر کجا قلبم ارامش یافت تو مضطرب و مشوشش نمیودی .هر وقت که دلم به جایی استقرار یافت تو اواره ام کردی هر زمان به چیزی امیدوار شدم تو امیدم را کور نمیودی....تا به چیزی دل نبندم وکسی را به جای تو نپرستم ودر جایی استقرار نیابم و به جای تو محبوبی ومعشوقی نگیرم وجز تو به کسی دیگری وجایی دیگری ونقطه ای دیگر ارامش نیابم فقط تو را می خواهم تو را بخوانم تو را بجویم وتو را پرستش کنم .
از نیایش های شهید دکتر مصطفی چمران

دستهایمان خالی ماند
نگاهمان مبهوت
وزمهریر
داغی
ابدی
در چشمانمان یخ بست
دیرک قامتمان شکست
قشنگی رویاهایمان را باد برد
خورشید به گل نشست
در قاب اسمان
و ما به اندازه ای سوختیم
که سقوط کردیم در خاکستر خویش
و به هر سو که غلتیدیم
باران بود و صورتهای ابری
و نظامی خاکستری
که ما را می بلعید
و ما به اندازه ای پیر شدیم
که خاکمان را باد برد ه بود
رو به رو ...
فصلی وهم انگیز
ایستاده در استانه
صامت
در هوای پیشواز و بدرقه ی ما
پ. ن:هر چند مدتی از دنیای مجازی دور بودم ....اماهمیشه به یاددوستان مهربانم بودم از همه عزیزانی که در این مدت به یاد بانوی باران بودند سپاسگزارم .
لحظه شمار دیدارتان نیکو
خرمن ها را
باد درو می کند
و جنگل را
مترسک هایی که
تن پوش بومی دارند
و نگاهشان به اندازه ای غریب
که دشنه شلیک می شود از ان
چه کسی ایا
به خانه می رساند
لحظه های کال مرا
تا گاهی
روزهای جا مانده از خویشم را
به جشن افتاب بنشانم
به افتابگردان هایی که
کفه کفه مزرعه شده اند
بگویید
سالها
از زلال
گذشته
است
روزی روزگاری در سرزمینی مرد جوانی به جنگل رفت و به پیشوای روحانی خود گفت:من خواستار ثروتی بیکران هستم تا با ان به دنیا وشفای ان کمک کنم ایا ممکن است سر افرینش فراوانی را به من بگویید؟
پشوای روحانی پاسخ داد :دو الهه در قلب هر انسانی ساکن هستند وهمه عمیقا به این دو مخلوق برتر عشق می ورزند .اما راز به خصوصی هست که تو باید بدانی ومن ان را به تو باز می گویم .
اگر چه تو هر دو الهه را دوست داری اما باید به یکی از انها توجه بیشتری داشته باشی و ان الهه دانش است که نامش سارا سواتی (sara svati) است .از او تبعیت کن دوستش بدار و به او توجه داشته باش .الهه ی دیگر (lakshmi) است که الهه ی ثروت است.
وقتی تو به سارا سواتی توجه بیشتری می کنی لاکشمی به شدت حسادت خواهد ورزید وبیشتر متوجه تو می گردد.
هر چه الهه ی دانش را بیشتر طلب می کنی الهه ی ثروت بیشتر تو را می جوید .به هر جا که می روی تورا تعقیب می کند وهرگز تنهایت نمی گذارد وانگاه ثزوتی که ارزویش را داری برای همیشه از ان تو خواهد شد.
همیشه بهشت انجاست که درخت دانش سر افروخته باشد.
جهد اموختن بباید کرد
گرت باید که بی نظیر شوی
مرد مومنی به طرز ناگهانی تمام ثروتش را ازدست داد .چون می دانست خدا اورا به نحوی کمک خواهد کرد دست به دعا برداشت :
- پروردگارا بگذار من در بخت ازمایی برنده شوم .
او سالهاوسالها دعا کرد اما همچنان فقیر باقی ماند. سرانجام روزی مرد واز انجا که مرد بسیار با ایمانی بود بلافاصله به بهشت برده شد .وقتی به انجا رسید از وارد شدن سر باز زد.
او گفت :که تمام عمرش را مطابق تعالیم مذهبیش زیسته است اما خدا هرگز اجازه نداده است که در مسابقه بخت ازمایی برنده شود با انزجار گفت:هر چه به من وعده داده بودی دروغ بود .
خداوند جواب داد :من همیشه برای کمک کردن به تو اماده بودم اما با وجود این که من می خواستم کمکت کنم تو حتی یک بلیت بخت ازمایی هم نخریدی .
نتیجه: دعا واقعی ان نیست که از خدا بخواهیم به ما کمک کند بلکه این است که به او اجازه چنین کاری را بدهیم.
افتاب به گیاهی حرارت می دهدکه سر از خاک بیرون اورده باشد .
خداوند به هر پرنده ای دانه ای می دهد ولی ان را داخل لانه اش نمی اندازد .

اه کردم چون رسن شد اه من
گشت اویزان رسن در چاه من
ان رسن بگرفتم و بیرون شدم
شاد زفت وفربه وگلگون شدم
در بن چاهی همی بودم نگون
در دوعالم هم نمی گنجم کنون
افرینها بر تو بادا ای خدا
نا گهان کردی مرا از غم جدا
گر سر هر موی من گردد زبان
شکرهای تو نیاید در بیان ....
( مثنوی معنوی دفتر پنجم )
در احاطه ی تپش برگ
ورویایی که پرنده ام می کرد
مشق می نوشتم عشق را
باد امد
اینه شکست
ومن گم شدم
زیر اوار فریادی غریب
ترانه هایم را به خاطر بسپارید
نه نیلبکی
نه دفتری
که سوز دلم را در ان شیپور کنم
و شعرهایم را بنویسم
به یادگار
در هر دشتی زمزمه کنید
صدایم را
نیستانی می روید
که در غربت ان
به گریه می نشیند نی نامه ی مولانا
ترانه هایم را به خاطر بسپارید

پیکره تراشی در رم باستان پیشه ای مردم پسند بود .اگر خانه یا محل کارتان را چندین تندیس از خدایان زینت نمی بخشید شما را واقعا در جریان اصلی امور و بطن کار به حساب نمی اوردند.در فن پیکره فروشی نیز مانند هر پیشه ی دیگری هم تندیسهای خوب وجود داشت و هم با کیفیت بد.هرگاه پیکره تراشان در تراشیدن تندیس مرتکب خطا می شدند قسمت ترک خورده یا جدا گشته را با موم می انباشتند .پیکره تراشان در دوباره شکل بخشیدن به وسیله ی موم چنان استاد شدند که مردم با چشم غیر مسلح نمی توانستند تندیسی سالم و یکپارچه را از پیکره ای ترک خورده و اسیب دیده باز شناسند .اگر کسی تندیس اصیل با کفیتی بالا وتراشیده شده به دست مجسمه سازی مغرور به هنرش را می خواست به بازار هنرمندان در"کوواد"رم می رفت ودر پی حجره هایی می گشت که این علامت بر سر در انها دیده می شد :sine cera(بدون موم )در حجره های انجا پیکره واقعی دلخواهش را می یافت.
نتیجه: ابراهام لینکلن در جایی در باره ی لزوم صداقت در زندگی گفته است:(بعضی مردم را می توان همیشه یا تمام مردم را بعضی مواقع فریب داد ولی نمی توان همه ی مردم را برای همیشه فریب داد) اما حتی اگر بتوان همه مردم را برای همیشه فریب داد باز هم نمی توان به رضایت خاطر حقیقی دست یافت . همیشه دوست داشته ایم به انهایی نزدیک شویم که اصیل باوقار دوست داشتنی و بر خوردار از ویژگی های شخصیتی مثبت باشند .واز افراد خود خواه و نابهنجار دروغگویی که تنها به منافع خود می اندیشند دوری می کنیم .شما یگانه همراه دائم زندگی خود هستید .در طول زندگی هر کجا که بروید خودتان را به همراه خواهید داشت . دوست دارید نزدیک ترین و دایمی ترین همراه زندگیتان دارای چه ویژگیهایی باشد.؟شخصی بدون موم یا...
"شخصیت" زندگی را جاودان می کند وقتی دروغگویی در شخصیت شما نفوذ کرد ارتباط شما با "جاودانگی "قطع می شود

