بانوی باران

باران طرح پایانی اسمان های ابری است



فروغ پرسید :کی ازدواج کنیم؟؟

گفتم :اگر ازدواج کنیم دیگر به جای تو باید به قبض های آب و برق و تلفن و قسط های عقب افتاده ی بانک و تعمیر کولر آبی و بخاری آبگرمکن و اجاره نامه و اجاره نامه و اجاره نامه و شغل دوم وسوم و دویدن دنبال یک لقمه نان از کله ی سحر تا بوق سگ و گرسنگی و جیب های خالی و خستگی و کسالت و تکرار وتکرار و تکرار و مرگ فکر کنم.

و تو به جای عشق باید به دنبال آشپزی وخیاطی وجارو وشستن وخرید ومهمانی ونق ونوق بچه وماشین لباسشویی وجاروبرقی واتو و فریزرو فریزر و فریزرباشی.

هردویمان یخ می زنیم بیشتر از حالا پیش همیم ...ولی کمتر از حالا همدیگر را می بینیم

"عشق"از یادمان می رود و گرسنگی جایش را می گیرد

عشق روی پیاده رو "مصطفی مستور"




نویسنده : نیکو ; ساعت ٢:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/۱۱



 

بعضی آدمها پر از مفهوم هستند

پر از حس های خوبند

پر از حرفهای نگفته اند

چه هستند ...هستند

و چه نیستند ...هستند

یادشان، خاطرشان،حس های خوبشان

آدمها ...بعضی هایشان ...سکوتشان هم پر از حرف هست

پر از مرهم به هر زخم است...!

 

بیژن جلالی

 

 

 




نویسنده : نیکو ; ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۱۸



اولین بار

که بخواهم بگویم دوستت دارم خیلی سخت است!

تب می کنم عرق می کنم میلرزم

جان می دهم

هزار بار...

می میرم و زنده می شوم پیش چشمهای تو

تا بگویم دوستت دارم

اولین بار  

که بخواهم بگویم دوستت دارم

خیلی سخت است

اما  

آخرین بار آن از همیشه سخت تر است

و امروز می  خواهم برای آخرین بار بگویم دوستت دارم

و بعد راهم را بگیرم و بروم

چون تازه فهمیدم

تو هرگز دوستم نداشتی!!!

 

"شل سیلور استاین "

 

 

 




نویسنده : نیکو ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۳/٢٠



یک روز از سربی کاری به بچه های کلاس گفتم انشایی بنویسند

با این عنوان فقر بهتر است یا عطر؟"

قافیه ساختن از سرگرمی هایم بود.

.چند نفری از بچه ها نوشتند "فقر" از بین علم و ثرفت همیشه علم را انتخاب می کردند .

نوشته بودند که "فقر "خوب است چون چشم و گوش آدم را باز می کند و او را بیدار  نگه می دارد ولی"عطر" آدم را  بیهوش  ومدهوش می کند .

عادت کرده بودند مجیز فقر را بگویند چون نصیبشان شده بود.

فقط یکی از بچه ها نوشته بود "عطر" انشایش را هنوز دارم .جالب بود

نوشته بود "عطر حس های آدم را بیدار می کند که فقر آنها را خاموش کرده است...!

 

رویای تبت

فریبا وفی

 




نویسنده : نیکو ; ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٩



رفتن که بهانه نمی خواهد

یک چمدان می خواهد از دلخوریها ی تلنبار شده

و گاهی حتی دلخوشیهای انکار شده ...

رفتن که بهانه نمی خواهد

وقتی نخواهی بمانی ، با چمدان که هیچ بی چمدان هم میروی !

"ماندن"!

ماندن اما بهانه می خواهد

دستی گرم،نگاهی مهربان، دروغهای دوست داشتنی

دوستت دارمهایی که می شنوی اما باور نمیکنی

یک فنجان چای ، بوی عود ،یک آهنگ مشترک ،خاطرات تلخ و شیرین ....

وقتی بخواهی بمانی

حتی اگر چمدانت پر از دلخوری باشد

خالی اش می کنی و باز هم می مانی....

می مانی و وقتی بخواهی بمانی،نم باران را رگبار می بینی و بهانه اش می کنی برای نرفتنت!

آری

آمدن دلیل می خواهد

ماندن بهانه

و رفتن هیچکدام ....


فروغ فرخزاد




نویسنده : نیکو ; ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱٥



دلم تنگ می شود، گاهی

برای حرف های معمولی

برای حرف های ساده

برای چه هوای خوبی...

و چقدر خسته ام

از چرا؟

از چگونه

خسته ام از سئوال های سخت، پاسخ های پیچیده

از کلمات سنگین

فکرهای عمیق

پیچ های تند

نشانه های با معنا ، بی معنا

دلم تنگ می شود ،گاهی

برای یک دوستت دارم ساده

دو فنجان قهوه داغ

سه روز تعطیلی زمستان

چهار خنده بلند

و

پنج انگشت دوست داشتنی!

 

مصطفی مستور




نویسنده : نیکو ; ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/۱۳



 

باید یک بار به خاطر همه چیز گریه کرد ...

آن قدر که اشک ها خشک شوند ...

باید این تن اندوهگین را چلاند و بعد

دفتر زندگی را ورق زد ...

به چیزهای دیگری فکر کرد

باید پاها را حرکت داد

و همه چیز را از نو شروع کرد ...

 

من او را دوست داشتم

"آنا گاوالدا"

 

 




نویسنده : نیکو ; ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٢۸



بگذار  هفته ها آن چنان که باید بگذرند

نه با ابرهای غبار آلود باران زا

که با یقین خالص آفتاب

و بادهای ملایم روان

باعشقی که میان ما در تب و تاب است

در این جنگلهای سبز بی قرار

زیبایی عشق باتو

به تنهایی کافی است

دیگر به غرور نیازی نیست

و نه به هیچ حس دیگر !

 

رابرت




نویسنده : نیکو ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۱۱



خداوند برای هرکس همون قدر وجود داره که او به خداوند ایمان داره...این

یک رابطه ی دوطرفه ست..

روی ماه خداوند را ببوس

مصطفی مستور




نویسنده : نیکو ; ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۸



 

بی بهار 

بی قرار

بی کنار یار   

                                  

هر فصلی که باشد

دلم برای تو  تنگ می شود

و برای کیف کلاس اولم

که پر از حرف های تازه بود

      

برای تفسیر عشق و ماندگاری

گم می کنم شعاع واژگانم را 

                                             همواره

پشت این سایه ی بی قامت

کسی ایستاده

که خوب می داند

حرمت گل و آبرو را

و هم نبض با بغض های ناگشودنی ...

                           

گفتی چرا توقف

گفتی ماندن یعنی فرو رفتن

گفتی هیچ شاپرکی باز نمی گردد از چراگاه بهار

و نه مترسکی از پاسداری مزرعه

گفتی صدای فرار  نیلوفر را کسی نشنید

از باغ غربت

گفتی در انتظار ما فقط ساعت دیواری تیک تاک می کند

لحظه ها را

در گم کردن فصل عاشقی

                چتر واژگانم را

گشوده نخواهی دید

                    هرگز 

من عادت کرده ام

به هم پروازی با پرندگان قفس

و هم کلامی با گلدان های تشنه

کاش فراموش می شد

         روزهای دیروز             

همچون آواز غوکان نابالغ

بر لب آن رودخانه ی رفته

که رد پای آب را بر دوش می کشد

اینک....

 

 

 




نویسنده : نیکو ; ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱۸