بانوی باران

باران طرح پایانی اسمان های ابری است


...

کم‌کم تفاوت ظریف میان نگه‌داشتن یک دست
و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.
این‌که عشق تکیه‌کردن نیست
و رفاقت، اطمینان خاطر
و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند
و هدیه‌ها، عهد و پیمان معنی نمی‌دهند.
و شکست‌هایت را خواهی پذیرفت
سرت را بالا خواهی گرفت با چشم‌های باز
با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه...

کم کم یاد می‌گیری
که حتی نور خورشید می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.
بعد باغ خود را می‌کاری و روحت را زینت می‌دهی
به جای این‌که منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.
و یاد می‌گیری که می‌توانی تحمل کنی...
که محکم هستی...
که خیلی می‌ارزی.
و می‌آموزی و می‌آموزی
با هر خداحافظی
یاد می‌گیری.

خورخه لوییس بورخس




نویسنده : نیکو ; ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٤



 

آسمان جنسش

بی ستارگی و خاکستر

و جای بهار در گلدان،خالی

در امتداد این مه زار ماندگار

در عبور از این سرما ی بن بست

ترک برداشته جانم

از خوانش آوازی بی قرار

و گره خورده بر تارهای دلم

فریادی بی کلام

حالا...

شانه به شانه ی صبوری های بی تحمل

خط می زنم صورت روزهای نیامده را

سکوتم را که تلنگری بزنی

سهو می کند آسمان

ردپای دریا را در کناره ی چشمانم

فصل تخم گذاری نیلوفر

و باغ گل های قاصد

بی تو تعطیل

باور نکن

بعد از این سقوط

سری بزنم به روزگار

باور نکن....




نویسنده : نیکو ; ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۳٠



ستون های آهکی

پنجره های از جنس دیوار

و گلهایی

                       به معصومیت گلباران قالی

اندازه می گیرم

               نگاهم را

با پاییز با پرنده ای جا مانده از بهار

و با ستاره ای آویخته از دیوار

فریاد این دشت های ترک خورده

دلواپسم می کند

زمین و ویروس تبی که

سرنگون می کند پرواز را

چه زمستان فرتو تی

من درپی تولدی

تا پاک کند فراش های سکوتم را

و بنشانم به معاینه ی

رویشی دوباره

***

کجای راه را گم رفته ام

زمینگیرم در حصار نرسیدن

در مشیمه ی ذهنم

طپانچه ای قد کشیده

به اندازه ی تمام جنگ های جهان

و من چه قدر میترسم از شلیک !

 




نویسنده : نیکو ; ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٢



روزی مردی در جاده مشغول تعمیر اتومبیل خود بود که ناگهان ماهیگیری که پشت سر هم ماهی می گرفت توجه اورا به خود جلب کرد.مرد متوجه شد که ماهیگیر ماهیهای کوچک را نگه می دارد و ماهیهای بزرگ را درآب می اندازد .بالاخره کنجکاوی بر او غالب شد .از ماهیگیر پرسید که چرا ماهیهای کوچک را نگه می دارد و ماهیهای بزرگ را در آب می اندازد ؟

مرد ماهیگیر پاسخ داد:

واقعا دلم نمی خواهد چنین کاری بکنم ولی چاره ای ندارم زیرا ماهی تابه ی من کوچیک است .

 

نتیجه :

اگر فنجانی زیر باران نگاه دارید .به اندازه همان فنجان به شما می رسد .

اگر کاسه بزرگی نگاه دارید به همان اندازه در آن آب جمع می شود .چه ظرفی

در زیر باران رحمت الهی قرار داده اید؟


 




نویسنده : نیکو ; ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱۸



 

 

من برای تو و ماه آواز خواندم

اما تنها ماه

آواز مرا به خاطر سپرد !

من آواز خواندم

و این نغمه های بی پروا

رها از قلب و حنجره

اگر تنها در یاد ماه مانده باشند ،

باز هم لطف بزرگی است!

 

کارل سند برگ




نویسنده : نیکو ; ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٥



قرن مرا به خاطر بسپارید

هزاره ای که در آن

دست به دامان تمام آفتابگردان های جهان

از زمین خواستم

باز گردد

از حول خورشید

تا من عبور کنم

از لحظه ای که مات ماند

لبخنده ام

در تماشای پروازی ممتد

که

          باز نمی گردد

                        از آسمان

این سال ها ...

تاول تلخی هستم

                                      زخمی

وامانده در زنجیر بودن

و مرور می کنم

                             سردی آه هایم را

هوایی را که کز کرده ام در آن

به هم نزنید

از تلخی سوخته هایم

خاکستری می شود آسمان.






نویسنده : نیکو ; ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٧



روزی از فرمانروایی پرسیدند تو که چند سال پیش پینه دوزی بیش نبودی چطور به فرمانروایی رسیدی؟

او پاسخ داد :من پینه دوز خوبی بودم .

نتیجه:ما اهداف خود را در قالب کار وشغلی که بر می گزینیم دنبال می کنیم .هدف وشغلی که انتخاب می شود باید باعث بر آورده شدن عمیق ترین نیازهای درونی و کسب بالاترین درجات شادمانی گردد.به کاری مشغول شوید که به آن علاقه دارید یا به آنچه که اکنون مشغولید علاقمند شوید .

اکنون با تو بگویم که کار با عشق چیست؟

کار با عشق آن است که پارچه ای را ببافی بدین امید که معشوق تو آن را برتن خواهد کرد .

کار با عشق آن است که خانه ای را باخشت محبت بنا کنی بدین امید که محبوب تو در آن زندگی خواهد کرد .

کار با عشق آن است که دانه ای را با لطف و مهربانی بکاری و حاصل آن را با لذت دروکنی چنانکه گویی معشوق تو ان را تناول خواهد کرد .

کاربا عشق آن است که هر چیزی را بانفس خویش جان دهی و بدانی که پاکان و قدیسان عالم به تو می نگرند .

جبران خلیل جبران




نویسنده : نیکو ; ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٧



تکیه بر بغضی بی اعتبار

رو درروی زمستانی بی بهار

کسی نیامد نسخه ای بنویسد

برای کسالت روزهایم

یاد تو به گل می نشاند

قندیل های یخ بسته ی جانم را

و آسمانم

یک پارچه طلوع می کند

***

چرا قلبم پیر نمی شود !

من خسته ام

از عبور خیابان های خالی

از تماشای دست های مبهوت

و از عقربه های ساعتی که

به بطالت لحظه های من می رقصند

بازگشت پرنده پیدا نیست

زمین در گل فرو رفته

و کلید تمام فاصله ها گم

***

چقدر راه مانده

بین من و روزهای خانه تکانی

بین من و گل های شسته ی قالی

بین من و سبزه های بشقاب عید

بین من و روشنایی چراغ صبح

من تنها نیستم

من تنها نیستم

در هجوم تمام هجاها

جای پای تو سبز است

          همواره

 

پ.ن :دهه ی هشتاد برای من  سراسر غم بود خاطرات تلخی که برایم به جا گذاشت ...امیدوارم دهه ی نود برای سرزمینم،دوستان نازنینم وهمه کسانی که دوستشان دارم همراه با آرامش و شادی باشد. نوروزتان همراه باشکفتن بهارآرزوهایتان مبارک باد .




نویسنده : نیکو ; ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢۱



یا باید باید بیاید

یا صاعقه

یا کسی هم نرخ سرخ و زلال

تماشای این آدم های تا خورده

زخمی است که با نجابت رابطه ای ندارد

سال ها از عطر عشق می گذرد

و من

در امتداد طاقت تفیده  ی خود

گوش می کنم

به رگبار سکوتی که در کوچه جاریست .




نویسنده : نیکو ; ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٧



به تو

نمی دانم غروب کدام پاییز بود که دیدمت .سیاه پوشیده بودی .مثل همه مردم می رفتی و در ازدحام آدمها گم می شدی .برگی از پاییز آمد و در میان باد گم شد .می خواستم صدایت کنم،فریاد بزنم؛اما نمی دانستم در آن ازدحام سیاه تو کدام هستی، صدایت که می زدم،همه باز می گشتند،با چشمانی دور و خسته .

و چه سخت، چه سخت بود برای من،سنگینی غمهای هزار چشم دور که ناگزیر در من می ریختند . اما باید صدایت می زدم .حالا می فهم که آدمها در جمع تنهاترند،زیرا غریبانه تر از هر وقت به یکدیگر می نگرند .باد،شاید تنها باد بداند که آدمها،درزمزمه های پنهانشان چه رازی را می گشایند .

صدایت زدم،تو را به نام خواندم ...صدایم در باد تا تو آمد،اما هنوز نرسیده بود که باران گرفت و آهسته بر سنگفرش خیابان دانه پاشید.آنگاه صدایم خیس شد و دیگر باد نتوانست کاری بکند.در برابرم زمینی بود خیس،زمینی که در آن خیره مانده بودم،بی انکه بدانم لباسهایم و کاغذهایم خیس شده اند.وقتی دوباره نگاه کردم که صدایت بزنم؛ هزار چتر سیاه دیدم که در باران گم و پیدا بودند.تو رفته بودی،به کجا، نمی دانم .

...! ما سیاه می پوشیم که به عزایی بنشینیم. برای همین بود که در آن غروب پاییز، می خواستم صدایت بزنم.برای این که نمی دانستم چرا لباس سیاه تو،سیاه تر بود، نمی دانم. اما می دانم که ادمها در جمع به دنیا می آیند و پراکنده می میرند .و نمی دانم آن روز تو چه کسی را از دست داده بودی.شاید مثل من که همه را از دست رفته می دانم.یا که نه،همه آنها به دست آمده اند و من گم شده ام؟....

اما راه رفته را چه کسی می رود وقتی هیچ راهی نیست جز راه رفته ؟نه،بی مرگی به سراغ ما نمی آید و راه رفته همیشه هموار است.باید از راهی دیگر رفت.به کجا،نمی دانم فقط باید رفت.همه چیز،آن سوی رفتن است .برای به دست آوردن آن چه که می خواهم،همه چیز را از دست می دهم و برای از دست دادن آن چه که باید از دست بدهم؛ تنها کافی است آن را نخواهم،همین همه چیز آن سوی نخواستن و خواستن است.این مرزپنهان، آری این مرز پنهان آدمی را نجات می دهد.آدمی را که با صد دریغ زندگی می کند و با هزار حسرت می میرد ....

اگر در آن غروب صدایم به تو می رسید،می گفتم: گریه سر آغاز دگرگونی است.لباسهای سیاه را فراموش کن.لباس یک بهانه است.به مرگ آمده فکر نکن.در مرگ عزیزان تنها حسرت می ماند .گریه های بزرگ از غمهای بزرگ می آیند.در پی هر مرگ،همه چیز باید تغییر کند و گریه،سر آغاز این تغییر است ...

شب،چنان آرام است و شهر چنان خاموش که گویی امشب،آرام ترین شب جهان است.

امشب،در جایی پنهان کودکانی روشن به دنیا می آیند .

امشب،همه ی پرندگان آرام ترین خواب را خواهند داشت .

امشب،همه ی کودکان دنیا،خوابهای خوب می بینند،می دانم ....

کاغذم را که تمام کنی،دلت اگر لرزید،آن گاه گریه خواهی کرد،شاید بدون اشک.خودت را به گریه برسان،به گریه هایی که از روشن ترین لحظه های جهان می آیند . خودت را به گریه برسان که شادی های بزرگ،آن سوی گریه هاست ....

و من در این لحظه تا مرگ زندگی خواهم کرد ....

 

"من از دنیای بی کودک می ترسم

                                   محمد قاسم زاده "




نویسنده : نیکو ; ساعت ٦:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱۸